گنجشک پَــــــر ...
بسم الله ...
از ریشه بکَن این غم پنهونیمو یا ختم به خیر کن پریشونیمو با دستای روشن خودت لاک بگیر این خط خطیای روی پیشونیمو سال تحویل نزدیک است خیره مانده ام به روشنی آب
به آبی آرام حوض
و به سرخی مهربان ماهی ها
و چقدر حسودی ام می شود
به بی خیالی سیال دو تا ماهی قرمزی
که در آغوش آبی حوض
امسال را هم برایم تحویل می کنند...
چشم می دوزم به روشنی آب و آرامش زنده ی ماهی ها
و زیر لب "یا مقلب القلوب" می خوانم
می خوانم و
می خوانم و
می خوانم...
به " حوّل حالنا... " که می رسم
دلم روشن می شود.
همیشه هایتان روشن
من پري کوچک غمگيني را مي شناسم که ... درست ۴۵ سال، از ۲۴ بهمن ۴۵ گذشته و هنوز...
اینجا پُر از پریان کوچک غمگین است... ........ و اما تازه سروده ای از خودم: سر به زیری شبیه کبکی که ... و هنوز عاشقی به سبکی که... هیچ کس باورش نمی شود و... هیچ عقلی سرش نمی شود و ... مثل یک سیب سرخ لک داری و خودت هم هنور شک داری ــ که کسی عاشقت شده یا نه؟! □ به خودت زل بزن به جای خودت خیره شو توی چشمهای خودت گور بابای عشق کن، پا شو "پـــری کــوچک" غزلهـــا شو در هیاهوی این همه تردید پری کوچکی که می خندید ــ قصه ی تازه ایست، لب وا کن با خودت ساده تر از این تا کن و در ایــن بی نهایت مشکــی زندگی کن به سبک گنجشکی ــ که به ایــن غصـّـه دل نمی بندد به غمش جیک و جیک می خندد. ۱۳۹۰............................................................................... ... بگذار چراغ حوصله ام خاموش باشد بگذار آغاز آسودگي هميشه ام پايان گرسنگي كِرمي شود زندگي زيبا نبود آن سان كه مرگ هراسناك نيست... محمد علي جوشايي بعــــد از چقـــدر از پــس هـــم شب، چقــــدر روز تاریــخ صفحــه صفحــه ورق می خــورد هنــــوز زیـــــر نگـــــاه تـــــا ابــــــد ابــــــری آسمـــــــان هـــر روز یک دوبـاره ی تــــازه ست بی گمـــــــان مثـــــل صـــــــدای مبهــــم و گنــگ کلــــاغ هــــــا تکـــــرار می شــــــود همـــــه ی اتفــــاق هـــــا شب هــا نگاه هـــا همه خامـــــوش می شــونــــد هــر روزهـــای رفتــــه فرامـــــوش می شــونـــــد تاريــخ صفحــه مي خــورد و ســال پشت ســال لـه مي شونـــد خاطـــره ها تـــوي مشت ســال امـــــا میــــان ایـــن همــــه ایـــــام مثـــــل هــــــم ایــن روزهــای ابــــری و گمنـــــام مثــــــل هـــــم هـــر سال فصل غـــربت و ماتـــم که می رســــد از مــــاه هـــای ســـــال، محـــــــرم که می رســـــد بـــی اختیـــــار خاطـــــره ای زنــــده می شــــــود عطــــــر غمــــی غــــریب پراکنــــده می شـــــود عطـــــر غـــریب تشنــگی و عطــر بغض مشــک تـاریــخ بغض می کنــد و قطــره قطــره اشـک – از چشــم هـــــای ســــال ســــرازیــــــر می شـــــود تــاریــخ گـــریــــه می کنــــد و پیـــــر می شــــود چشمـــــان شـــرمســــار زمیـــن تا همیشه، تـــــر آه ایــن چه زخمی است که هـــر سال تـــازه تـــر! تــــاریخ غــــــــرق عطــــر غـــریب محـــــرم است « باز این چه شورش ست که در خلق عالم است» بعـــد از هـــزار و سیصــد و هفتــاد و چنــد سال می جـــوشــد از گلـــوی زمیــــن بغض هــای کال جـــاری ست خـــون ســـرخ خــدا در رگ زمـــــان دنیـــا اگــــر هنــــوز ســــرِ پـــاست بـــی گمـــــان تاريــخ صفحــه مي خــورد و ســال هــاي ســال تكثـيـــــر مي شـــود غمــي از ابتــداي ســال همــــراه هـــر نسيـــم، تبي ســـرخ مي وزد در بــــاور هميشـــــه ي تاريـــــخ، تا ابـــد ســر می شونــد این همـــه هـــر سال های ســرخ تاریــخ خیــــره مانــده بــه یک ناکجــــای ســرخ تاریـــخ خیـــره مانــده نگاهش بــه ناکجـــــاست خیـره به بُهت پرچم ســـرخی که سال هـــاست – در بـــــاد تــــاب می خــــــورد آرام و بـــا شکـــــوه چشــم انتظـــار هیبت مـــردی که مثل کــــــوه – از بغض دیـــرســـال زمیــــن کنــــــده مـی شــــود عطــــــر غمــــی غـــریب پــراکنــــده مـی شــــود تاریخ صفحــــه صفحـــــه ورق می خــورد مــدام چشم انتظـــار لحظـــــه ی مـــوعــــود انتقــــــــام دنیــــــا هنــــــوز مست شمیـــــــم محــــــرم است « باز این چه شورش ست که در خلق عالم است» دي ماه۱۳۸۹ من بودم و صداي سكوتي چقدر خوب ديدي چه خوب بر دل تقدير من نشست □ اينجاي ماجرا كه رسيديم بيگدار باران چكيد توي قنوتي كه قطع شد چه حس و حال غریبی، چقدر بی تابم چقدر تشنه ام امّا چقدر سیرابم چقدر سرخوشم از خلوتی سراسر تو میان تشنگی ام غرق می شوم در تو میان تشنگی ام بوی شیر می پیچد و عطر روشن جوشن کبیر می پیچد چقدر روشنم امشب، چقدر بیدارم چقدر بغض تو را بیقرار می بارم چقدر حال غریبی ، چه بُهت دلخواهی مرا ببخش که بد می شوم هر از گاهی درست مثل چمن های سبز پامالم دلم خوش است به این ربّنای بی بالم دلم خوش است به این زخمهای تکراری نمک بپاش، بفهمم که دوستم داری نمک بپاش که از زخم های کهنه پرم خوشم به اینکه به پای خودت زمین بخورم مهرماه ۸۹ دیدی! همان یک مُشت دانه که پاشیدی چطور خیال پرواز را از سرِ این پرنده پراند!!!! ( ؟ ) لا فتی الا علی.... آنروزها خدا به زمین خیره مانده بود مبهوت کار این همه آدم که آفرید هِی با خودش تمام زمین را مرور کرد هِی دور نقشه های قدیمی ش خط کشید هی روی نقشه های قدیمی ش فکر کرد روی قضیه ی هدف خلقت بشر روی نمونه های غریبی که آفرید رفتارهای مبهم این خیرهای شر آن روزها خدا به زمین خیره مانده بود دنیا عجیب بود و زمین لحظه لحظه شب دنیا پر از تعصب بی منطقی عجیب پر بود از صدای رجز خوانی عرب می سوخت با دو دست خودش هرچه هست را می گفت –مست- : «باغ و گلستانم آرزوست» این قصه را که دید خدا، بغض کرد و گفت: « از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست» آنقدر بغض توی دلش بود، حد نداشت افتاد یاد قصه ی ابلیس و نقشه هاش غمگین نشسته بود خدا توی خانه اش آهسته گفت زیر لبش:«کاش، کاش، کاش» □ یعنی خدای قصه کم آورده بود؟! نه انگار فکر معجزه ای بود - ناگهان - می خواست بی مقدمه شق القمر کند امّا دلش شکست و تو نازل شدی از آن نازل شدی و آیه ترین اتفاق را توی کتاب روشن دنیا رقم زدی ابلیس، مست کار خودش بود، یک تنه تدبیر چند ساله ی او را به هم زدی □ در چشمهات بغض خدا لانه کرده بود آرام می چکید غمت پای نخل ها آنروزها خدا به زمین خیره مانده بود لبخند بود روی لبش، گفت: «لافتی ... » خرداد 1390 هر چند سهمم از تو به جز دست رد نبود قلبم به غيرِ تا تو شمردن بلد نبود ده، بيست، سي، چهل، ... ولي اين بار طاقت اينكه نبينمت برسم تا به صد نبود و چشم باز كردم و ديدم تو نيستي حتّي نشانه اي كه دلم خوش شود، نبود مانند يك پرنده پريدي، سفر به خير! امّا قبول كن دلم آنقدر بد نبود- كه بي خبر ولش كني آن روزها كه مرگ در مي زد و كسي كه به دادش رسد نبود مي خواست تا تو پر بزند، تا به آسمان انگار شوق اينكه پري وا كند نبود حالا غروب ها به افق خيره مي شود گنجشك كوچكي كه پريدن بلد نبود خرداد۱۳۸۲ بسم الله ... دنیا چه بی شریک و پرستیدنی شده! بغض "علی" چقدر نفهمیدنی شده! عمریست دردهای تو را کور مانده ایم بی بی! چقدر غربتتان دیدنی شده!!!
آغاز راه در ملكوتي چقدر خوب
ثبت هزار خاطره در دفتري بزرگ
همدل شدن به سنت پيغمبري بزرگ
يك حس گنگ، دربهدرِ هر دوتايمان
باران قند روي سر هر دوتايمان
اميّد توي صورت داماد ميوزيد
پشت نگاه پنجرهها باد ميوزيد
طرح چقدر خاطره در خانهاي قشنگ
در من نشست غيرت مردانهاي قشنگ
آرام ميگرفت چه زيبا جنون من
وقتي كه ميوزيد سكوتش درون من
نيلوفرانه ساكت و كمكم چه بي صدا
پيچيد دور هر چه كه دارم چه بي صدا
مردي كه خيره بود نگاهش به دوردست
هر شب چه بيمقدمه و ساده ميچكيد
آهسته روي دامن سجاده ميچكيد
ميريخت قطره قطره و آرام بر همان ـ
سجادهاي كه بوي خدا ميوزيد از آن
دنيا قشنگ بود، دقيقاً شبيه خواب
در دستهام سيني قرآن و ظرف آب
حك شد ميان قصة ما رد پاي جنگ
يك مرد و يك چفيّه و يك ساك سبز رنگ
دستي تكان ندادم و بيتاب شد دلم
رفت و چقدر پشت سرش آب شد دلم
پيچيد در سكوت دلم موج انفجار
من ماندم و صداي سكوتي كه قطع شد
يك لحظه بعد فاجعه آژير ميكشيد
دنيا سياه بود و سرم تير ميكشيد
از حركت ايستاد، و آهسته مكث كرد
تقدير دلخوشيِ مرا قاب عكس كرد
حقّا كه ديدنيست رهاورد زندگيم
پرواز بيمقدمة مرد زندگيم
حالا منم نشسته كنار دري كه نيست
چشم انتظار آمدن شوهري كه نيست
مبهوت ماجراي تو اين بار ماندهام
ناباورانه خيره به ديوار ماندهام
ديوار! تا هميشه بمان، خوش به حال تو
سهم هميشههاي دلم گشته مال تو
از من گرفت دست تو سرمستي مرا
محكم بگير در بغلت هستي مرا...
| Design By : Night Melody |


